ساعتی با استادتمام فیزیولوژی علوم پزشکی مشهد
به شوق بالین آمدم به علوم پایه رسیدم
زهرا شریعتی ـ از کودکی کنار پزشکان در اتاق عمل و با تیغ و بخیه و جراحی ... بزرگ شد، پس طبیعی بود که به پزشکی و جراحی علاقمند شود؛ به حدی که بازی هایش همه در عالم پزشکی می گذشت و همیشه جعبه کمکهای اولیه به همراه داشت؛ همه چیز همینطور دست به دست هم داد تا پزشک شد و حتی آن ایام هم از هر فرصتی برای حضور در اتاق عمل و کسب مهارت در تخصص موردعلاقهاش استفاده می کرد ولی انگار صلاح نبود هرگز وارد این تخصص شود و دست روزگار او را به مسیر دیگری یعنی فیزیولوژی کشاند. در نهایت با اینکه میتوانست برای همیشه در خارج کشور بماند و تخصصی را که عاشقش بود، داشته باشد، بر همه تردیدها غلبه کرد، به وطن بازگشت و با وجود همه چالشها حالا به عنوان استادتمام فیزیولوژی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد مشغول خدمت است.
از حرفه مادر تا رشته من
دکتر مریم محمودآبادی که اولین فرزند خانوادهای شش نفره است، سال 54 در مشهد متولد شد و خواه ناخواه از همان کودکی، رشته تحصیلی و آیندهاش با شغل مادر گره خورد؛ «از وقتی یادم می آید در محیط بیمارستان بودم؛ مادر تکنسین اتاق عمل بود و معمولا مرا همراهش می برد؛ یا همراه مادر در گوشهای از اتاق عمل بودم یا پزشک ها مرا با خود به این اتاق می بردند، این شد که به پزشکی و جراحی علاقمند شدم؛ بیشتر بازی هایم در دکتربازی خلاصه می شد و جعبه کمک های اولیه همیشه همراهم بود. وقتی علتش را می پرسیدند می گفتم می خواهم دکتر شوم پس باید این جعبه ابزار همراهم باشد! مادر هم این رشته را دوست داشت و مرا خانم دکتر صدا می زد. گذشته از علاقه خودم، همینکه می دانستم انتظار مادرم از من این است، کافی بود تا خود را ملزم کنم که به این هدف برسم بنابراین نه فقط درس که همه کارهایم را خودجوش و مستقل انجام می دادم، همیشه شاگرد اول بودم و تا پنجم دبستان معلم ها سر اینکه کلاس کدامیک باشم، با هم رقابت داشتند چون همیار معلم خوبی بودم. در دوره راهنمایی یکی از دبیران پیشنهاد داد جهشی بخوانم ولی ترجیح دادم همراه سایر همسالانم پیش بروم. مادر هم حمایت خوبی داشت، نمی گذاشت در خانه کار کنم و سال کنکور من مرخصی گرفت تا بتوانم راحت درس بخوانم».
از شوق جراحی تا فیزیولوژی
سال 73 در انتخاب اولش یعنی پزشکی مشهد پذیرفته شد و همچنان به عشق جراحی پیش رفت؛ حتی از اواسط دوره عمومی، پس از سال ها فاصله از دوران کودکی دوباره به صورت غیررسمی به اتاق عمل برگشت و تحت نظارت اساتیدی که همان جراحان روزهای کودکیاش بودند، مهارت های عملی جراحی را آموزش دید. در دوران طرح تعهد نیز با اینکه در نیشابور خدمت می کرد، از هر فرصتی برای بازگشت به مشهد و کار در اتاق عمل استفاده می کرد. تا اینکه سال 82 همزمان با اواخر دوره طرح، ازدواج کرد و مسیر رؤیاییاش به گونهای دیگر رقم خورد؛ «همسرم در زمان خواستگاری، بورسیه بلژیک بود و بنا شد من هم بورسیه و همراهش شوم که علوم پزشکی مشهد استقبال کرد ولی وزارت بهداشت برای انتخاب تخصص مرا به سه گرایش فیزیولوژی، انگلشناسی و هماتولوژی محدود کرد. من هم که همه علاقه ام سمت جراحی بود و شناختی از رشتههای علوم پایه نداشتم، انتخاب را به خودشان واگذار کردم که نهایتا فیزیولوژی شد؛ البته بلژیک که رفتم دیدم به رادیولوژی علاقمندم تا فیزیولوژی؛ از مادر خواستم از همکارانش برایم مشورت بگیرد، که گفتند خصوصا برای خانم ها فیزیولوژی بهتر است و همان را شروع کردم. با همه چالشهایی که بود PHD این رشته را تا سال 89 به اتمام رساندم. فرزند اولم سال 86 در بلژیک متولد شد و من و همسرم به تنهایی آن روزها را پشت سر گذاشتیم؛ از 8ونیم صبح تا 6ونیم عصر در دانشگاه مشغول بودم و به ناچار باید دخترم را از سه ماهگی به مهدکودک می سپردم آن هم در شرایطی که آنجا مهدکودک هم کم ظرفیت است و هم بسیار گران؛ به حدی که از بارداری ثبت نام کرده بودم ولی بعد از تولد هنوز جایی پیدا نشده بود و با سفارش یکی از اساتید ظرفیت فراهم شد».
اهمیت یادگیری مؤثر فیزیولوژی
او که پس از بازگشت از بلژیک تاکنون عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد بوده و سال 1401 استادتمام شده است، فیزیولوژی (علم مطالعه عملکرد طبیعی ارگان های بدن) را از مهمترین و سنگین ترین دروس علوم پایه میداند چراکه پزشک تا وقتی شناخت درستی از عملکرد طبیعی ارگان ها نداشته باشد، طبعا نمی تواند حالت غیرطبیعی و بیماری آن ها را تشخیص دهد؛ «این درس به حدی اهمیت دارد که حتی وقتی خودم اینترن بخش داخلی و قلب بودم، برمی گشتم دوباره فیزیولوژی را می خواندم به همین دلیل تأکید دارم دانشجو نسبت به این درس یادگیری مؤثر داشته باشد هر چند که فکر کنند استاد سختگیری هستم؛ به همه دانشجویان سپرده ام که هر وقت سوالی دارند در دسترس هستم و دیدشان این باشد که فقط برای امتحان درس نخوانند بلکه از همین حالا خود را پزشک بدانند که نیاز مبرم به دانستن فیزیولوژی دارد؛ حتی نظم و ترتیب و حضور و غیابشان در کلاس برایم مهم است زیرا باید بدانند که حتی لحظه ای تاخیر یک پزشک می تواند با جان بیمار بازی کند».
فرسایش اساتید و بیرغبتی دانشجویان / جایگاه پژوهش و علوم پایه شناختهشده نیست
دکتر محمودآبادی با حدود 50 مقاله ISI، از بیمهری نسبت به رشته های علوم پایه و اعضای هیأت علمی این رشته ها به ویژه از لحاظ پژوهشی و مالی گلایه دارد و می گوید: « گرنت های پژوهشی باید افزایش یابد؛ ایدههای نو در سطح بین الملل، هزینه های بالا می طلبد ولی بودجه لازم فراهم نیست. اوایل که به ایران برگشته بودم، بحث سلول های بنیادی تازه مطرح شده بود و من در زمینه اثرشان روی بیماری های قلبی ایده داشتم ولی نبود امکانات و بودجه پژوهشی لازم مانع اجرای آن شد. چنین شرایطی حس فرسایش و روزمرگی ایجاد کرده و انرژی ما را می گیرد. بیدلیل نیست که دانشجویان و پزشکان عمومی رغبت و انگیزه ای برای ورود به علوم پایه ندارند
در صورتی که پزشک علوم پایه می تواند بهترین خدمات را به جامعه پزشکی ارائه دهد».
او که همچنان از بیتوجهی نسبت به پژوهش در ایران متعجب است، ادامه می دهد: «برخلاف خارج کشور، اینجا نه از لحاظ مادی و نه معنوی، اهمیتی برای علوم پایه و پژوهش قائل نیستند و از بودجه های هنگفت پژوهش خبری نیست؛ حتی معمولا کسانی که بالینی کار می کنند، نگاه بالا به پایین به سایرین دارند و این باعث می شود دانشجو اصلا با خودش فکر علوم پایه را هم نکند. از سال 89 که برگشتم بارها پشیمان شدم چون در ایران همه تصورات و ذهنیتم نسبت به هیات علمی و اهمیت علوم پایه به هم ریخت؛ به حدی که سال 90 که حدود 2 ماه برای کنگره ای به بلژیک رفته بودم، وسوسه شدم بمانم و بدون هیچ آزمونی به راحتی وارد رشته رادیولوژی یا جراحی که مورد علاقه ام بودند، بشوم؛ همسرم هم موافق بود ولی دیدم خانواده و ریشه ام مهمتر از وضعیت کار و تحصیل است و برگشتم».
بهترین روز زندگی پس از سال ها انتظار
این بانوی فیزیولوژیست که حالا مادر دو فرزند است، همکاری با اساتید دوران دانشجویی خودش و تدریس در همان دانشکده ای که روزی خودش دانشجو بوده است را از خاطرات ماندگارش توصیف می کند و می گوید: « در این بین بیش از هر چیز، ورود به رشته پزشکی برایم خاطرهانگیز است؛ از دوران دبستان هر وقت از جلوی دانشکده پزشکی در خیابان دانشگاه رد می شدم، با خود می گفتم یک روز وارد اینجا خواهم شد؛ به همین خاطر اولین روز ورودم به این دانشکده، بهترین روز زندگی ام بود که پس از سال ها انتظار به آن رسیده بودم».
دکتر محمودآبادی در پایان از همه شهروندان می خواهد که برای داشتن بدن سالم، از سبک زندگی درست غافل نشوند چرا که سبک زندگی درست نقش بسزایی در حفظ ثبات محیط داخلی بدن دارد./
ساعتی با استاد پیشکسوت علوم پزشکی مشهد؛
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد؛ از ناشناسی تا سرشناسی
زهرا شریعتی ـ بااینکه دوست داشت مهندس شود، به توصیه معلمش، مثل برادران بزرگتر، پزشک شد تا هم خشنودی خدا را پررنگتر داشته باشد و هم خدمت به مردم را، اما دست روزگار او را از وطن راند و تک و تنها آواره بیابانها و نهایتا کشوری دیگر کرد؛ آن هم در شرایطی که به علت همراه نداشتن هیچ مدرک شناسایی، ناچار شد دوباره از صفر شروع کند، پزشکی بگیرد، در محرومترین مناطق کار کند، تخصص و فوقتخصص بگیرد و ...؛ ولی با همه این ها و نیز محدودیت ها و حداقل هایی که به خاطر مهاجربودن سر راهش قرار داشت، نه تنها متوقف نشد و به اوج رسید بلکه منشأ خدمات ارزنده برای محل خدمتش نیز شد؛ از نگارش کتب و مقالات علمی متعدد، سخنرانیهای بین المللی و اختراعات گرفته تا دهها اولینی که در استان و کشور رقم زد و حالا که با بیش از سی سال سابقه طبابت در حوزه نوزادان، پیگیر راهاندازی درمان بیماریهای جنین و تولد سالم است. گفتگوی ما با این طبیب محبوب و سرشناس را در ادامه می خوانید.
یک گام جلوتر به برکت قرآن
دکتر احمدشاه فرهت، متخصص کودکان و فوقتخصص نوزادان دانشگاه علوم پزشکی مشهد، شهریورماه 1337 به عنوان هفتمین و آخرین فرزند خانواده در قندهار متولد شد و از همان کودکی از چالش ها بینصیب نماند؛ «مادرم خانهدار و پدر، تاجر بود؛ من هم مثل برادرانم که از دبیرستان تا پزشکی مشغول تحصیل بودند، فقط به درس و مدرسه فکر می کردم و دوست داشتم شاگرد اول باشم؛ در این بین همان کلاس اول ابتدایی، پدرم ورشکست و به شدت بدهکار شد به حدی که تا پنج سال در عراق، ایران و کویت روزگار می گذارند تا بتواند بدهیاش را تسویه کند؛ با این حال مادرم که خودش فقط سواد قرآنی داشت، نگذاشت هیچیک از ما بچه ها کار کنیم که مبادا از تحصیل جا بمانیم. پیش از مدرسه هم سوره های کوچک قرآن و الفبا را به من یاد داد در نتیجه پیش از مدرسه رفتن توانستم قرآن بخوانم و در مدرسه هم از همکلاسی ها قویتر بودم که معلم ها تا متوجه می شدند، مرا مبصر یا سرگروه می کردند که به بقیه رسیدگی کنم. راهنمایی و دبیرستان را هم چهارسااله تمام کرده و در هفده سالگی به کنکور رسیدم».
از مهندسی عمران تا پزشکی با رتبه زیر بیست
از آنجا که یکی دو سال جهشی خوانده و جلوتر از همسالانش بود، برای کنکور نگرانی داشت ولی همان سال اول توانست با رتبه 17 وارد دانشکده پزشکی کابل شود؛ «باتوجه به اینکه دو برادرم یا پزشک بودند یا دانشجوی پزشکی، دوست داشتم مهندس عمران شوم ولی معلم ریاضی تشویق کرد که پزشکی بخوانم؛ می گفت اگر برای خدا می خواهی خدمت کنی، در پزشکی بهتر نمود دارد، اگر می خواهی برای جامعه کاری انجام دهی یا شرایط اقتصادی خوبی داشته باشی باز هم پزشکی گزینه مناسبی است. برادر اولم نیز که 17 سال بزرگتر از من و در واقع دومین جراح شیعه قندهار بود، نظر معلمم را تایید کرد و به این ترتیب سال 54 در رشته پزشکی دانشگاه کابل که برادرم از اساتیدش بود، پذیرفته شدم».
تغییر سرنوشت با پیوند دو انقلاب
همه چیز خوب پیش می رفت تا اردیبهشت سال 57 که طی یک کودتا در افغانستان، احزاب کمونیست طرفدار شوروی قدیم به قدرت رسیدند و قیام مردم علیه آنان بهانهای شد برای تغییر سرنوشت احمدشاه فرهت که میرفت جزو معدود پزشکان شیعه شهر قرار گیرد؛ «آن روزها ایران هم تظاهرات بود و مدام از طریق رادیو پیگیر اخبار بودم؛ شب 22بهمن تا نیمه شب پای اخبار بودم که بدانم چه می شود و با شنیدن خبر پیروزی انقلاب مردم خیلی خوشحال شدم؛ نظامی جدید برای اولین بار در دنیا روی کار آمد اما این تازه شروع درگیری ها در افغانستان بود؛ مردم علیه حزب حاکم و تجاوز شوروی قیام کردند و سال بعد(58) نیز در کابل و تمام استان ها جنگ های چریکی به صورت منطقه ای شروع شد. در این بین من هم گاهی که فرصت می شد در اعتراضات شرکت میکردم ولی تمرکزم بیشتر روی درس و تحصیل بود و فکرش را نمی کردم همان مبارزه گهگداری، سرنوشتم را تغییر دهد؛ اما سال 61 همزمان با پایان پزشکی عمومی، دولت به جرم شرکت در اعتصاب و تظاهرات نسبت به تجاوز شوروی به افغانستان، مرا دستگیر کرد؛ حدود دوماه زندانی بودم تا اینکه با کمک یکی از دوستان هم دانشگاهی موقتا آزاد شدم اما دیگر ماندن در افغانستان برایم برابر شده بود با پایان زندگی؛ می دانستم اگر دوباره دستگیرم کنند، اعدام می شوم؛ راهی نداشتم جز پناهندگی به ایران یا پاکستان، بنابراین به محض آزادی از دوستم خواستم مرا به ایران بفرستد».
مهاجرت با هویت مجهول؛ نه راه پیش داشتم، نه راه پس
آبان ماه 61 وقتی در مرز ایران پیاده شد، نه راهنمایی داشت و نه مدرکی برای شناسایی، نه در وطن امنیت داشت که برگردد و نه در کشور مقصدش آشنایی داشت که همراهیاش کند و از این سرگردانی نجات یابد اما پیش رفت؛ رفتنی که آغاز فصل جدیدی در زندگیاش شد؛ «در مرز گزیک نه آشنا و راهنمایی داشتم نه هیچ مدرکی برای شناسایی؛ نه راه پیش داشتم، نه راه پس! پشت سر، اعدام در انتظارم بود و پیش رو، آیندهای مبهم؛ کمی که راه رفتم دیدم چند خانواده اهل سنت افغانی کنار مرز چادر و کپر زدهاند، متوجه شدم یکی از کپرها مسجد است، رفتم آنجا نماز خواندم و استراحت کردم، شب ها همانجا میخوابیدم تااینکه فهمیدند پزشک هستم و بچه هایشان را برای ویزیت آوردند و در ازایش، برایم غذا میفرستادند. حدود یک هفته یا ده روز به همین منوال گذشت تا متوجه شدم برای ورود به ایران از اینجا، باید به بیرجند بروم؛ همراه تعدادی دیگر از افغان های آواره، سواری گرفته و حرکت کردیم اما چون هیچکدام مدرک شناسایی نداشتیم، بین راه توسط بسیج، متوقف و به کارخانه قند منتقل شدیم؛ از آنجا هم یکی از بسیجی ها که متوجه شد پزشک هستم مرا با خود به خانه برد؛ من که هیچ شناختی از ایران و نیروهای نظامی و ... نداشتم، نمی دانستم این ها قانون یا کارشان چیست و برای چه مرا اینجا آورده اند؟ فکر می کردم شاید آورده اند تنهایی بکشند! برای همین خیلی ترس داشتم؛ تمام شب بیدار بودم، زبانم را گاز می گرفتم تا خوابم نبرد، حتی سرفه می کردم که آن بسیجی صاحبخانه بفهمد بیدار هستم و بلایی سرم نیاورد تااینکه صبح شد و بعد از نماز و صرف صبحانه متوجه شدم فهمیدم برای احترام مرا به خانه اش آورده است. بعد به سپاه بیرجند رفتیم و باز به علت نبود مدرک شناسایی مرا به مرز برگرداندند؛ پیاده که شدم دیدم نزدیک همان محلی است که قبلا بودم؛ چند مرد که مشغول جمع آوری خار بودند تا مرا دیدند پرسیدند چرا برگشتی؟ برایشان توضیح دادم دوباره مرا به مسجد بردند و گفتند همین جا صبر کن تا تو را ایمن به بیرجند بفرستیم. این بار با وانت بار راهی بیرجند شدم و برای اینکه در ایست بازرسی دوباره دستگیر نشوم، نزدیک شهر که شدیم، راننده کوهی را نشان داد و گفت پشت آن بیرجند است، وارد شهر که شدی در پل دژبان منتظرت هستیم. ظهر بود و هوا به شدت گرم؛ همینطور که در بیابان می رفتم، دری چوبی دیدم باز کردم دیدم آب انبار است، سر و صورتم را شستم و خواستم بنوشم ولی با مشاهده پشه ها و جلبک های روی آب منصرف شدم. ده دقیقه ای راه رفتم اما از فرط عطش برگشتم و از همان آب خوردم تا توانستم سه چهار ساعت راه بروم و به شهر برسم».
قسمت بود مشهدی شوم
اولین اقدام پزشک جوان در اولین شهر ایران، خرید لباس بود تا از لباس محلیاش متوجه نشوند غیرایرانی است، هرچند باز هم لهجه مشخص بود ولی به سهم خود احتمال بازگشت دوباره به مرز را کمتر می کرد تا بتواند نه فقط پناهنده، که مشهدی شود؛ «سر قرارم با راننده وانت که رسیدم، گفت همینجا بمان تا شب اتوبوس های زاهدان برسند و به مشهد بروی. با اینکه دو روز اصلا نخوابیده و به شدت خسته بودم، تا یک شب منتظر شدم ولی هر اتوبوسی می آمد سوار نمی کرد. بالاخره از یک نفر پرسیدم چاره چیست؟ گفت بهتر است مسیر را تکه تکه تا مشهد بروی؛ این شد که با مینی بوس تا سِده آمدم، بعد با وانت تا قائن رفتم و با وانتی دیگر تا گناباد و تربت حیدریه و بالاخره مشهد؛ در حالی که حتی نمی دانستم مشهد کجاست و چرا به آنجا می روم؟ فقط شنیده بودم مرقد امام رضا(ع) آنجاست، هوا هم به شدت سرد بود و تا به مشهد برسم پشت وانت یخ زدم. وقتی رسیدیم، گفتند مشهد است پیاده شو؛ اولین بار از خیابان امام رضا(ع) و فلکه آب به حرم رسیده بودم اما چون هنگام پیاده شدن، پشت به حرم بودم، آن را ندیدم و به راننده گفتم می خواهم بروم حرم. گفت برگرد نگاه کن، حرم همینجاست! آن اولین نگاه، برایم مثل معجزه بود؛ خیلی خوشحال شدم و باورم نمی شد حرم یکی از امامانم را می بینم. وارد شدم نماز خواندم و چون از فرط خستگی چشمانم سیاهی می رفت، یک گوشه خوابیدم ولی خادمان نگذاشتند. رفتم سالن دیگری به ستون تکیه دادم تا خوابم برد ولی باز هم بیدار کردند تا بالاخره در یکی از حجره های ایوان طلا توانستم تا اذان صبح بخوابم».
رسما پناهنده شدم/ از آبادانی کارخانه تا معاونت مرکز بهداشت شهر
از آنجا که آمده بود تا بماند و زندگی کند، صبح پیش از هر کاری به استانداری رفت و درخواست پناهندگی داد که بعد از مصاحبهای در تهران، هم درخواستش پذیرفته شد و هم پزشک بودنش محرز و توانست در درمانگاه مهرآباد خیابان سرخس که حالا تبدیل به بیمارستان امام زمان(عج) شده است، با حقوق ماهی 2هزارتومان شاغل شود؛ چند ماه بعد هم برای نوبت عصر در درمانگاهی دیگر در گلشهر مشغول شد. اما با توجه به اینکه این درآمدها کفاف تشکیل خانواده را نمی داد، کمی بعد در تهران مجدد آزمون پزشکی عمومی داد تا مدرک بگیرد و بتواند استخدام شود؛ «مدرک که گرفتم، وزارت بهداشت پیشنهاد داد وارد بخش دولتی شوم و از تهران مرا به همدان فرستاد؛ روستایی به نام کارخانه از توابع تویسرکان. سال 62 بود و جنگ هنوز ادامه داشت؛ کارخانه نه فقط پزشک که تقریبا هیچ امکاناتی نداشت؛ حتی یخچال هم نفتی بود و برق با موتور برق تأمین می شد؛ از این رو به شورای اسلامی روستا پیشنهاد دادم با کمک هم درمانگاه و خیابان ها و ... را درست کنیم؛ قبول کردند و با کمک جوانترها روستا را خیابان کشی و درختکاری کردیم. چهار پنج ماه بعد رییس بهداری که دید خوب کار می کنم، مرا به مرکز شهر تویسرکان آورد و معاون فنی مرکز بهداشت شدم. یک روز تصمیم گرفتم ببینم اکیپ سیار که برای واکسیناسیون به روستاها اعزام می شود، واقعا واکسن می زند یا نه؟ بلافاصله بعد از خروج اکیپ از یک روستا، وارد شدم و با پرس و جو از خانواده ها متوجه شدم با اینکه اکیپ گزارش واکسیناسیون 18 کودک را رد کرده است، فقط سه کودک واکسینه شده اند! شورای روستا هم گفت اکیپ به جای واکسن زدن، به خانه ارباب روستا رفته و ظهر هم برگشته است. روز بعد راننده و تیم واکسن را خواستم و تا جریان را با آن ها در میان گذاشتم، مسئول اکیپ از حال رفت؛ بعد از به هوش آمدن هم خیلی اصرار کرد گزارش را به بالا رد نکنم ولی قبول نکردم؛ آن شب ده ها نفر از جاهای مختلف تماس گرفتند که مرا از گزارش دادن منصرف کنند ولی فایده نداشت. روز بعد دوباره آن فرد آمد اصرار کرد، گفتم به یک شرط گزارش نمی کنم که خودت مسئول واکسیناسیون شهر بشوی و همه کم کاری ها و خلاف هایت را جبران کنی؛ خوشبختانه این کار را کرد و آمار واکسیناسیون شهرستان تا بیست سی درصد افزایش یافت».
تجربهای متفاوت
مدتی بعد به بیمارستان ولیعصر(عج) تویسرکان منتقل شد و با بازگشت پزشک هندی آنجا به کشورش، همه کارهای او یعنی مداوای بیماران داخلی به دوش دکتر فرهت افتاد اما با وجود دشواری های همه جانبه، تجربهای موفقیتآمیز و خاطراتی متفاوت برایش رقم خورد؛ «تویسرکان منطقه نیمه جنگی بود و در تمام شهر حداکثر سه چهار متخصص پیدا می شد به همین علت از پزشکان خارجی مثل هندوستان استفاده می شد. بعد از رفتن متخصص هندی مرکز بهداشت، من ماندم و یک کارشناس پرستاری و حجم مراجعاتی که با توجه به حضور مجروحان جنگی بیش از حالت عادی یک مرکز بهداشت بود. یک روز که مسئول اورژانس بودم، تعداد زیادی از رزمندگان را که در مسیر همدان به جبهه باختران دچار مسمومیت شده بودند، آوردند؛ امکاناتمان جواب نمی داد از جهاد سازندگی و هلال احمر هم کمک گرفتیم، سرم ها سریع وصل شد و شش هفت ساعته همه مرخص شدند که سپاه برایمان تشویقی فرستاد. یک بار هم جوانی را آوردند که خیلی تب می کرد و نزد هر پزشکی رفته بود درمان نشده بود. من با احتمال مالاریا بودن، تست گرفتم که مثبت و در عین حال دوروزه درمان شد و رفت؛ به من گفته بود در روستایشان کشاورز است و از جزیره مجنون به این بیماری مبتلا شده است بعد هم دعوت کرد به روستایشان سر بزنم و مهمانشان شوم اما حدود دو ماه بعد پاکت دعوت به مراسمی به دستم رسید که در کمال تعجب دیدم مراسم ختم همان جوان است که شهید شده در حالی که اصلا به من نگفته بود از فرماندهان سپاه است. بار دیگر حین ویزیت به بیماری برخوردم که از درد دست شاکی بود؛ معاینه کردم و مسکن دادم، چند روز بعد برگشت گفت خوب نشدم. با اینکه درمانگاه شلوغ بود خواستم نوار قلب بگیرد و مشخص شد که درد ناشی از سکته قلبی قوی بوده، فورا او را بستری کردیم اما خودش خواست برای درمان بهتر به تهران اعزام شود، مخالفت کردم گفتم نهایتا می شود با آمبولانس به همدان بفرستیم. قبول کرد و رفت ولی چند روز بعد که پیش رییس بیمارستان بودم، از فرمانداری تماس گرفتند. گوشی را که گرفتم دیدم همان آقا است؛ گفت عجب پزشک خوبی هستی! پرسیدم چرا؟ گفت چون من به تهران که آمدم اینجا هم همان تشخیص شما را دادند. بعد هم خودش را معرفی کرد که از فرماندهان مهم ارتش بود و برای قدردانی هدیهای فرستاد».
محرومیت از رشتههای موردعلاقه در تخصص
دکتر فرهت که سال 63 با یکی از هموطنانش در ایران ازدواج کرده بود، یک سال بعد تصمیم به ادامه تحصیل و کسب تخصص گرفت و با وجود همه موانع توانست به هدفش برسد؛ «آن زمان هر دانشگاه خودش آزمون میگرفت؛ من هم به پیشنهاد یکی از دوستانم به نام دکتر حبیب الله دانشور که تخصص پاتولوژی داشت و از همکلاسی هایم در دانشگاه کابل بود، در علوم پزشکی مشهد آزمون دادم؛ جراحی(چون برادرم جراح بود) و اورولوژی(چون اساتید خوبی در دانشگاه داشتم) را دوست داشتم و در هر دو پذیرفته شدم اما تا مدارکم را دیدند بدون هیچ توضیحی گفتند نمی توانی اورولوژی بخوانی! مقاومت نکردم و رفتم در جراحی عمومی سه ماه رزیدنت شدم ولی آنجا هم بخشنامه آمد که پزشک خارجی نمیتواند برای تخصص این رشته جذب شود! هر چه مکاتبه و پیگیری کردم فایده نداشت و نگذاشتند ادامه دهم؛ فقط مجاز به انتخاب سه رشته عفونی، رادیولوژی و اطفال بودم که از بین همه اطفال را انتخاب کردم و دوباره آزمون تخصص دادم و وارد شدم».
فوقتخصص فوقپیچیده
اما دردسرهای تحصیل به همینجا ختم نشد و سه سال بعد که قصد حضور در دوره فوق تخصص را داشت، مشکلاتی پیچیدهتر سر راهش قرار گرفت؛ اما باز هم نتوانست او را مهار کند؛ «باتوجه به تجربه ای که از تخصص داشتم، پیش از شرکت در آزمون فوق تخصص از معاون آموزش وزارت بهداشت پرسیدم ایرانی نیستم، می توانم شرکت کنم؟ گفت اگر گزینش و حراست بپذیرند بله. از میان 13نفری که آن سال برای فوق تخصص امتحان دادیم، من جزو چهار نفر اول کشور پذیرفته شدم. وزارتخانه نامه ای به دانشگاه مشهد نوشت مبنی براینکه اگر دو برابر زمان تحصیل(چهار سال) برای خدمت، تعهد محضری بدهم، می توانم فوق تخصص را شروع کنم؛ من مشکلی نداشتم اما این بار محضر اعلام کرد که چون مهاجر هستی امکان ثبت وجود ندارد! از آنجا که مصمم بودم مسیر را ادامه و قوانین اشتباه را تغییر دهم، تسلیم نشدم و به تهران رفتم ولی آنجا هم گفتند قانون همین است و نهایتا مرا به مجلس فرستادند؛ آن ها هم گفتند تا قانونی در این زمینه تصویب شود، حداقل ده سال طول می کشد! ناگزیر به مشهد برگشتم و تا هشت ماه بیکار بودم تااینکه آقای خوارزمی معاون دانشگاه شد و پیشنهاد داد حقوق دوره فوق تخصص، 40 هزارتومان است، اگر به جای آن حاضری 15هزارتومان دریافت کنی، می توانی وارد فوق تخصص شوی. من هم با وجود عیالواری، از شوق ادامه تحصیل قبول کردم و سال 70 وارد دوره فوق تخصص نوزادان در مشهد شدم ولی بعدها به دوستان ایرانیام گفتم که این قوانین، غیرمنصفانه است و فرجام خوبی ندارد؛ در واقع اصلاح این وضعیت هم به نفع شماست، هم به نفع دانشجویان غیرایرانی؛ که خوشبختانه مدتی بعد برخی قوانین اصلاح شد».
محرومیت از ارتقا با وجود رزومهای پربار
این پزشک خستگیناپذیر سال 73 به جمع اساتید و اعضای هیأت علمی علوم پزشکی مشهد پیوست و تاکنون 140 مقاله، 24 کتاب، چهار اختراع (استفاده از سلول های بنیادی برای درمان فلج مغزی، تخت نوزاد کنار مادر، او.آر.اس با پایه دوغ، پوشش پلاستیکی برای احیای نوزادان کموزن)، 150 سخنرانی و ارائه مقاله در سطح ملی و بین المللی و ... داشته است؛ او همچنین دو کتاب برتر در سطح دانشگاه دارد و در سال های مختلف به عنوان پژوهشگر برتر دانشگاه و استان معرفی شده است. دکتر فرهت در جشنواره های سرور و فردوسی نیز حائز رتبه برتر شده و یکی از کتاب های او با عنوان «تغذیه در بیماری های کودکان»، جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را به خود اختصاص داده است. علاوه بر این در مدت هجده سال خدمت در جمعیت هلال احمر، دو سال به عنوان داوطلب برتر جمعیت هلال احمر در استان و کشور شناخته شده و در کنار گروه نوزادان علوم پزشکی مشهد، دستاوردهایی چون: اولین مرکز تحقیقات نوزادان مصوب وزارت بهداشت و درمان در ایران، اولین مجله الکترونیک نوزادان ایران، بهکارگیری سلول های بنیادی بند ناف برای درمان فلج مغزی کودکان (از طریق نخاع) در دهه90 برای اولین بار در دنیا، اولین بار مراقبت هم آغوشی نوزادان KMC در مشهد به عنوان یک روش جدید در ایران(به منظور وزنگیری خوب نوزاد، کاهش احتمال بیماری و ترخیص سریعتر)، راهاندازی اتاق مخصوص مادران در ایران در بخش مراقبت های ویژه نوزادان بیمارستان رضوی برای اولین بار در کشور، برگزاری اولین کنگره بینالمللی گروه کودکان در مشهد، تاسیس اولین انجمن متخصصین نوزادان شمال شرق ایران در مشهد و.... را رقم زده است ولی با همه این ها، ناباورانه هنوز امکان ارتقا ندارد و محکوم به مرتبه استادیاری است؛ «من و یکی دیگر از همکاران که متخصص چشم است، خیلی پیگیری کردیم اما به علت مهاجربودن همچنان از ارتقا محروم هستیم و تا امروز نتیجهای نگرفته ایم».
دردناکتر اینکه به دلایل نانوشته و ناگفته، با استعفا هم موافقت نمی شود؛ یعنی مطابق قوانین موجود، اساتید مهاجر در ایران هرچقدر هم که دست پر باشند، به لحاظ مراتب علمی و حقوق و مزایا در جا می زنند؛ نه راه پس دارند؛ نه راه پیش؛ نه ارتقا پیدا می کنند و نه بازنشست می شوند؛ «بعد از 43 سال کار پزشکی آن هم با قوانین دست و پاگیر برای مهاجران، واقعا نیاز به استراحت دارم و سال گذشته استعفا دادم ولی دانشگاه نپذیرفت».
همچنان پای کار/ پیشنهاد درمان در فاز جنینی برای اولین بار در ایران
با وجود همه چالش ها، دکتر فرهت به جای انفعال یا انزوا، همچنان پرشور و دغدغهمندانه در صحنه حضور دارد و با ارائه ایده های جدید، به رشد امکانات و ارتقای خدمات به بیماران فکر می کند؛ «باتوجه به استاندارد نبودن بخش ها، ده سال پیش دانشگاه علوم پزشکی مشهد تصویب کرد در بیمارستان امام رضا(ع) بخش استاندارد برای نوزادان ایجاد شود؛ پس از آن پنج سال پیگیری کردم تا با موافقت مسئولان رده های مختلف همه کارها انجام شد ولی شاید نبود اعتبار تا به امروز مانع بهرهبرداری از این بخش شده است؛ البته پنج ماه قبل رییس بیمارستان امام رضا(ع) قول پیگیری این موضوع را پیگیری می کند. همچنین اوایل امسال برای اولین بار در ایران جهت راهاندازی درمان بیماری های جنین در دانشگاه مشهد، به مسئولان درخواست دادم و امیدوارم پاسخ بگیرد تا جنین قبل از تولد و داخل رحم درمان شود چراکه مادر حق دارد پس از 9 ماه زحمت و انتظار، از ما فرزندی سالم تحویل بگیرد. به لطف خدا هم اساتید و امکاناتش را داریم و هم مراجعهکننده از اقصی نقاط ایران و جهان مثل ترکمنستان، تاجیکستان، عراق، افغانستان، فرانسه، آلمان، امریکا و.... ».
به اعتقاد این عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد با بیش از سی سال سابقه خدمت در حوزه نوزادان، از مزیت های مهم رشته نوزادان این است که بیماران مداوا می شوند یعنی بیمار و بیماری مزمن نداریم؛ چون نوزاد هستند سریع به درمان پاسخ داده و خوب می شوند اما در عوض با اینکه رشته ای بسیار سخت و سنگین و میتوان گفت اورژانسترین اورژانس بیمارستان است، درآمد مناسبی ندارد.
حس تعلقم اجازه رفتن نمی دهد
او که حالا سه فرزند و چهار نوه دارد، با وجود مسیر پرچالشی که پشت سر نهاده است، اعتقادی به مهاجرت ندارد و ترجیح می دهد در همین خاک که وطن دومش محسوب می شود بماند؛ «وقتی در کشوری، بومی نباشی طبعا محدودیت ها و دردسرهایی وجود خواهد داشت که انسان را زجر می دهد و خوب است حتیالامکان اصلاح و بازنگری شود؛ از اقامت سه الی 12ماهه و لزوم تمدید آن در هر سه ماه، آزمایش چشم و اعتیاد در هر سال و تمدید اجاره کار، گواهینامه رانندگی، دفترچه تامین اجتماعی، پروانه مطب و قرارداد بیمهها به صورت یکساله تا نداشتن حق خرید خانه، قطع بدون اطلاع حسابهای بانکی و سیمکارت موبایل، اجازه نداشتن فرزندان برای حضور در مسابقات سطح استان، نداشتن اجازه مسافرت بدون مجوز به شهرهای همجوار در سالهای نخست مهاجرت، حقوق کمتر از همردیفها در محل کار و... مسائلی است که همواره با آن درگیر هستیم و امیدواریم با تغییر نگرش و قوانین، این مسائل دستکم برای اساتید دانشگاه، مرتفع شود تا هرچه بیشتر از ظرفیت علمی موجود در سطح دنیا بهرهمند شویم. البته هرچه این دست قوانین آزاردهنده است، مردم خیلی خوب و خونگرم هستند؛ شاید به همین خاطر بود که هرگز نشد فکر کنم دارم به بیگانه خدمت می کنم؛ همینجا خانواده تشکیل دادم و بچههایم در این خاک متولد شدند و به ثمر نشستند. با اینکه برادرانم در کشورهای مختلف زندگی میکنند، ایران را دوست دارم و حس تعلقم اجازه نمی دهد آن را ترک کنم».
طبابت پدرانه و حاذقانه
از راز و رمز محبوبیت و آوازهاش میان والدین در تشخیص دقیق و سریع که می پرسم، انکار می کند و متواضعانه می گوید: «نظر مردم قابل است اما اگر هم محبوبیتی وجود دارد، ناخودآگاه به لطف خدا ایجاد شده است؛ مثلا مقید هستم هر بیماری که می بینم، مثل فرزند خودم می دانم و با این دید معاینه و درمان می کنم. از طرفی همیشه دغدغه کسب تجربه عملی داشته و دارم و به مطالعه تئوری بسنده نمی کنم؛ یادم هست یک مرکز نگهداری کودکان یتیم در قاسم آباد دچار اپیدمی شده بود به حدی که هر شب سه چهار فوتی داشت و از طرف هلال احمر درخواست کمک دادند، فورا قبول کردم و چند شبانه روز آنجا مستقر شدم و مستقیم بیماران را رصد و متناسب حالشان، مداوا کردم تا بالاخره مرگ و میر کم شد. چنین تجاربی در تشخیص دقیقتر و سریعتر موثر است».
زایمان طبیعی، شیر مادر و احترام
دکتر فرهت در پایان از مادران می خواهد تا می توانند زایمان طبیعی داشته باشند و حتما از شیر خود به نوزاد بدهند. او همچنین به والدین توصیه می کند با این تصور که کودک چیزی متوجه نمی شود، هر طور خواستند با او رفتار نکنند؛ زیرا کودک مثل یک فرد بالغ، درک دارد و دائم از محیط اطرافش پیام دریافت می کند و یاد می گیرد؛ این بزرگترها هستند که با گفتار و رفتار خود، شخصیت کودک را مثل موم شکل می دهند؛ بنابراین مهم است با احترام رفتار کنیم و به ویژه نسبت به سؤالات و ابهاماتش طوری پاسخ دهیم که قانع شود و زور و اجبار در کار نباشد./
دقایقی با استاد تمام ارتودنسی علوم پزشکی مشهد
حس خوب سرنوشتساز
همه چیز از یک خاطره خوش کودکانه شروع شد؛ وقتی دندانپزشک، بهداشت دهان و دندانش را تأیید می کرد و پدر برای تشویق به او جایزه می داد؛ همین لذت ساده اما شیرین و دلچسب کودکانه در کنار تشویق والدین به تحصیل و رشد علمی، او را تا ورود به رشته دندانپزشکی، رتبه اول بین همورودیها در دوره عمومی، نفر دوم بورد تخصص و جوانترین استاد دانشکده بودن پیش برد؛ تا به امروز که در کنار ایفای رسالت همسری و مادری، قریب سه دهه سابقه تدریس در دانشگاه علوم پزشکی مشهد دارد و ضمن افتخارآفرینی در جشنواره های متعدد استانی و کشوری، سردبیری مجله ارتدونسی ایران را نیز بر عهده دارد.
شوق یادگیری و مطالعه
آرزو جهان بین، استادتمام ارتدونسی دانشگاه علوم پزشکی مشهد که متولد سال 1353 در تهران است، دوران کودکی را بیشتر به انس با یار مهربان یعنی کتاب گذرانده و در دوران تحصیل نیز همین شیوه را در پیش گرفته است؛ «پدر با اینکه نظامی بود نقش پررنگی در زندگی و تحصیلم داشت؛ همیشه می گشت ببیند چه کتاب های جدیدی به بازار آمده تا برایم بخرد و اطلاعاتم به روز باشد. به این ترتیب از پیش از ورود به مدرسه حروف الفبا و تا حدی خواندن را یاد گرفته بودم؛ دوست داشتم از دنیای ناشناخته کتاب ها باخبر شوم برای همین وقتی والدین برایم کتاب می خواندند، هم از الفبا و هم محتوای قصه ها زیاد سوال می پرسیدم. خودجوش، مستقل و منظم بودم و از پنج شش سالگی که یادم هست تا همین الان نمی توانم یک جا بیکار بنشینم؛ یا کاری را شروع نمی کردم یا اگر واردش می شدم به بهترین وجه ممکن آن را انجام می دادم».
حس خوب سرنوشتساز
کمی بعد از تولد آرزو، پدر به مشهد و در آستانه ورودش به مدرسه نیز، به سیستان منتقل شد اما سال 61 با انتقال همیشگی پدر به مشهد موافقت شد و ساکن این شهر شدند؛ در این بین آرزو که هم خودش درس خواندن را دوست داشت و هم می دانست پدر مایل است دخترش تحصیلکرده و مستقل باشد، با وجود همه چالش ها خوب درس می خواند و همیشه جزو برترین ها بود. به انتخاب رشته دبیرستان که رسید، تجربی را انتخاب کرد چون هم دروسش را خوب حلاجی می کرد و علاقمند بود و هم معلمانش را خیلی دوست داشت. برای دانشگاه هم انتخابش پزشکی و دندانپزشکی بود که با تشویق و حمایت خانواده همراه شد؛ «از همان کودکی پدر مرتب ما را برای معاینه دندانپزشکی می برد و هر بار که دکتر دندان هایم را می دید و مراقبت خوبم از آنها را تایید میکرد، پدر برای تشویق، جایزه می خرید که حس خیلی خوبی برایم ایجاد می کرد؛ این حس و تصویر خوب از دندانپزشکی با من همراه بود تا زمان انتخاب رشته که دندانپزشکی را به انتخاب اولم تبدیل کرد ولی فقط با یک نفر اختلاف، دندانپزشکی شیراز پذیرفته شدم. روزی که با پدر برای ثبت نام رفته بودیم، بعد از انجام همه مراحل، خیلی اتفاقی پشت پنجره آموزش با درخواست انتقال یک شیرازی از مشهد به شیراز مواجه شدیم؛ این شد که جابه جا و ورودی سال 72 علوم پزشکی مشهد شدم».
سال 78 به عنوان شاگرد اول دانشکده، دوره عمومی را به پایان رساند و بلافاصله سراغ تخصص مورد علاقهاش یعنی ارتودنسی رفت؛ تخصصی که فقط شاگرد اولها یا کسانی که طرح خدمت را گذرانده بودند، می توانستند در آزمونش شرکت کنند؛ «به عنوان شاگرد اول دوره عمومی توانستم در آزمون شرکت کنم ولی چون خیلی سخت بود و معمولا افراد رد می شدند، امیدی به قبولی نداشتم، با این وجود در کمال ناباوری قبول و وارد دنیای ناشناخته اما جذاب ارتودنسی شدم که هم ظریف و متناسب با روحیات خانم هاست و هم اورژانس و فشار کاری چندانی ندارد».
هرگز فرزندان را تنها نگذاشتهایم
روند موفقیت های دکتر جهان بین همچنان ادامه داشت و سال 81 در آزمون بورد تخصص هم نفر دوم کشور شد. حدود یک ماه بعد از آزمون نیز ازدواج کرد که ثمرهاش دو فرزند 19 و 12ساله است؛ «من و همسرم با وجود اینکه هر دو پزشک، مطبدار و پرمشغله هستیم با برنامه ریزی، حتی یک بعدازظهر، فرزندان را تنها نگذاشته ایم چون خانواده برایمان اولویت دارد؛ حتی برای کنکور دخترم مرخصی گرفتم و پابهپایش درس خواندم تا دلگرم شود و بتواند در رشته دلخواهش پذیرفته شود».
جوانترین استاد دانشکده
او که بواسطه علاقهاش از سال 78 تدریس در علوم پزشکی مشهد را آغاز کرده بود، بلافاصله پس از اتمام تخصص برای گذراندن دوره تعهد خدمت جذب دانشگاه علوم پزشکی مشهد شد و سال 94 در حالی استادتمام شد که جوانترین استاد دانشکده دندانپزشکی بود.
افتخارات
تدوین حدود 90 مقاله، ترجمه و تألیف سه کتاب «سفالومتری جکوبسون»، «مبانی ارتودنسی متحرک» و «آنتروپولوژی در ارتودونسی»، ارائه مقاله در کنگره های خارج، برگزیده چند دوره جشنواره پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، چند دوره رتبه اول کشوری در جشنواره شهید هدایت، برنده جایزه کشوری دکتر فرمند و جایزه دکتر بهرمان از دیگر افتخارات این دندانپزشک پیشکسوت است. او همچنین سال 95 که همراه همسرش برای فرصت مطالعاتی حدود پنج ماه در امریکا اقامت داشت، بچه ها را به پرستار می سپرد و برای استفاده بهینه از فرصت، در کورس های کوچک بیمارستان ها شرکت می کرد.
احیای مجله تخصصی کشوری/ انحصار پست های اجرایی به دایرهای محدود
دکتر جهان بین که حالا مسئول مرکز آموزش مجازی دانشگاه بوده و پیش از این نیز سابقه معاونت، مدیریت و سرپرستی تخصصی گروه و دبیری بورد عمومی ارتودنسی کشور را داشته است، از تجربه کارهای نشدنی یا راه های نرفته استقبال می کند؛ شاید در همین راستا بود که سردبیری مجله ای رو به تعطیلی را پذیرفت و آن را احیا کرد؛ «مجله انجمن ارتودنتیست های ایران (دوفصلنامه ارتودنسی ایران Iranian Journal of Orthodontics) که در اختیار اساتید دانشگاه تهران بود، پنج سال پیش با سیر نزولی در آستانه تعطیلی قرار داشت. در چنین شرایطی به من پیشنهاد دادند سردبیری آن را عهده دار شوم. من هم که نشد برایم معنا ندارد، پذیرفتم، روزانه برایش زمان گذاشتم، برنامه ریزی کردم و یک تیم قوی از همکاران را پای کار آوردم تا جایی که مجله به سرعت احیا شد و حالا یک سال است که در اسکوپوس ایندکس شده است».
او ضمن گلایه از برخی سیاست های دانشگاه، معتقد است با اینکه علوم پزشکی مشهد ظرفیت های خیلی خوبی دارد اما این ظرفیت ها دیدن نمی شود و پست های اجرایی صرفا بین افرادی محدود و مشخص در گردش است.
دلیلی برای ماندن در خارج نبود
این عضو هیأت علمی علوم پزشکی مشهد درباره مهاجرت نیز عقیده دارد: «برای کسانی که مقید به فرهنگ و ارزش های ایرانی اسلامی هستند، زندگی در خارج کشور سخت و می شود گفت ناممکن است؛ زمان بارداری فرزند دوم که برای کنگره ای به یکی از کشورها دعوت شدم، وسوسه شدم بمانم و حتی همانجا وضع حمل کنم اما حس قوی ناسیونالیستیام نگذاشت راضی شوم فرزندم جایی غیر از وطن متولد شود. بعد از آن هم که با همسرم برای فرصت مطالعاتیاش به امریکا رفتیم، با اینکه همزمان با انتخاب ترامپ بود و تأکید می کرد اگر غیربومی ها به کشورشان برگردند، دیگر امکان بازگشت به امریکا نخواهند داشت، خیلی ها ماندگار شدند ولی ما برگشتیم چون دلیلی برای ماندن نمی دیدیم و هیچ مشکلی هم برای ورود مجددمان به این کشور پیدا نشد».
اهمیت بهداشت دندان های شیری
دکتر جهان بین در پایان، پوسیدگی دندان های شیری را از مهمترین عوامل نیاز به درمان ارتودنسی معرفی می کند و از مادران می خواهد برای پیشگیری از پوسیدگی و کشیدن این دندان ها، از وسایل تمیز و بهداشتی برای غذا دادن به بچه ها استفاده کنند./