«تو بمان، من میروم»؛ خاطرهای از حلبچه که هنوز در ذهن یک رزمنده زنده است
گاهی یک جمله کوتاه میتواند سالها در ذهن انسان باقی بماند؛ جملهای که در چند ثانیه گفته میشود، اما خاطرهاش برای یک عمر ماندگار میماند. «تو بمان، من میروم» برای محمدرضا مشتاقی، کارمند حفاظت فیزیکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، تنها یک جمله نیست؛ یادگار لحظهای است که در منطقه حلبچه، یکی از همرزمانش برای رفتن به سمت خطری ناشناخته پیشقدم شد و دیگر بازنگشت.
روایت محمدرضا مشتاقی از سالهای دفاع مقدس، از میدان جنگ آغاز نمیشود؛ از کوچههای مشهد و روزهای کودکی او آغاز میشود؛ روزهایی که هنوز دانشآموز کلاس دوم ابتدایی بود و فضای شهر، مدرسه و محله تحت تأثیر حوادث انقلاب قرار داشت.
چند سال بعد، با آغاز جنگ تحمیلی، صدای آژیر، اخبار جبهه و تشییع پیکر شهدا به بخشی از زندگی مردم تبدیل شد. مشهد در خط مقدم نبود، اما جنگ را میشد در چهره مردم، در بدرقه جوانانی که راهی جبهه میشدند و در مراسم تشییع شهدا دید.
مشتاقی میگوید آن روزها نوجوانی بیش نبود، اما جنگ خیلی زود او را با مفهوم شهادت آشنا کرد.
دوشنبهها و پنجشنبههایی که حالوهوای دیگری داشت
او از مدرسهای در محدوده خسروی مشهد یاد میکند؛ جایی که دوشنبهها و پنجشنبهها برای او و دوستانش حالوهوای متفاوتی داشت. پیکر شهدا از مسیر چهارراه خسروی عبور میکرد و مردم برای بدرقه آنان گرد هم میآمدند.
نوجوانها نیز در میان جمعیت ایستاده بودند؛ شاید هنوز درک کاملی از جنگ نداشتند، اما میدانستند جوانانی که بر دوش مردم تشییع میشوند، دیگر به خانه بازنمیگردند.
به گفته مشتاقی، همین صحنهها بهتدریج معنای واژه «شهید» را برای او تغییر داد؛ واژهای که دیگر فقط یک عنوان نبود، بلکه با چهره، نام و خاطره انسانهایی جوان گره خورده بود.
در همان سالها، پایگاههای بسیج محلهها نیز فعالتر شدند. مسجد، پایگاه بسیج، گشتهای شبانه و مراسم مذهبی به بخشی از زندگی نوجوانان و جوانان آن روزها تبدیل شد و مشتاقی نیز بهتدریج وارد این فضا شد.
رقابتی برای بیشتر از خود گذشتن
وقتی مشتاقی از روزهای جبهه سخن میگوید، بیش از آنکه از سختیها و صدای انفجار بگوید، از انسانها و روابط میان رزمندگان یاد میکند.
او از فضایی میگوید که به تعبیر خودش، نوعی رقابت برای بیشتر از خود گذشتن وجود داشت؛ یکی از غذایش میگذشت، دیگری از استراحتش و فردی دیگر برای انجام سختترین کارها پیشقدم میشد تا کار همرزمانش آسانتر شود.
در سنگر، تفاوت میان رزمندگان کمرنگ میشد؛ بسیجی، سرباز، نیروی سپاه یا ارتش در کنار یکدیگر قرار داشتند و هدف مشترک، دفاع از کشور بود.
برای مشتاقی، یکی از مهمترین درسهای آن سالها همین روحیه است؛ اینکه در شرایط دشوار، انسان بتواند دیگری را بر خود مقدم بداند و برای کمک به همرزمش پیشقدم شود.
سنگرهایی که محل شکلگیری رفاقتها بود
روایت مشتاقی از جبهه تنها به عملیات و درگیری محدود نمیشود. او از شبهایی میگوید که رزمندگان در سنگرها دعا میخواندند، مراسم مذهبی برگزار میکردند و در کنار یکدیگر به گفتوگو مینشستند؛ لحظههایی که به گفته او، رفاقتها را عمیقتر میکرد.
گاهی فرماندهای پیش از نیروهای خود بیدار میشد و دغدغه آنان را داشت، گاهی رزمندهای برای آوردن آب پیشقدم میشد و گاهی فردی از سهم خود میگذشت تا همرزمش چیزی کم نداشته باشد.
او تأکید میکند بسیاری از این صحنهها را نه در روایتها و فیلمها، بلکه در زندگی واقعی تجربه کرده است؛ روزهایی که سختی و کمبود وجود داشت، اما همدلی و هدف مشترک، رزمندگان را در کنار یکدیگر نگه میداشت.
حلبچه؛ جایی که یک جمله برای همیشه ماندگار شد
اما در میان خاطرات سالهای دفاع مقدس، خاطره حلبچه برای مشتاقی جایگاه دیگری دارد.
در منطقه حلبچه و زیر تپهای که به «تپه مزاحم» معروف بود، نیروها در سنگرهای پدافندی مستقر بودند. ظهر بود و مشتاقی همراه چند نفر از نیروها داخل سنگر مشغول صرف ناهار بودند. صدای توپ و خمپاره از دور به گوش میرسید که ناگهان انفجاری رخ داد و پس از آن، سکوتی غیرعادی حاکم شد.
دکل بیسیم بالای تپه دیگر پاسخی نمیداد.
مشتاقی تصمیم گرفت برای بررسی وضعیت دکل به سمت تپه برود. اما یکی از رزمندگان حاضر در منطقه، رضا توکلی، مانع او شد.
مشتاقی هنوز بعد از گذشت سالها، آن لحظه را به یاد دارد؛ لحظهای که رضا دست او را گرفت و گفت:
تو بمان، من میروم.
جملهای کوتاه که در آن لحظه شاید ساده به نظر میرسید، اما برای مشتاقی به یکی از ماندگارترین خاطرات زندگیاش تبدیل شد.
رضا به سمت تپه رفت و مشتاقی ماند.
حدود ۱۰ دقیقه بعد، چند انفجار دیگر از سمت تپه شنیده شد. وقتی نیروها برای بررسی وضعیت به بالای تپه رفتند، رضا توکلی را پیدا کردند؛ اما او بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیده بود.
تصویری که هیچگاه از ذهنش پاک نشد
پیکر رضا را برای انتقال به پایین تپه آوردند و داخل خودرو قرار دادند. راننده پشت فرمان نشست، اما لحظاتی بعد از خودرو پیاده شد؛ گریه میکرد.
مشتاقی و دیگر نیروها برای آرام کردن او جلو رفتند. راننده به شیشه جلوی خودرو اشاره کرد.
آثار انفجار و پیکر شهید بر روی شیشه خودرو باقی مانده بود؛ تصویری که برای یک نوجوان صحنهای سنگین و فراموشنشدنی بود.
اما آنچه بیش از همه در ذهن مشتاقی ماند، نه فقط تصویر آن روز، بلکه جملهای بود که دقایقی پیش از آن شنیده بود:
رضا میتوانست بماند؛ میتوانست اجازه دهد فرد دیگری برای بررسی وضعیت دکل برود، اما خودش پیشقدم شد.
سالها گذشته است، اما این جمله هنوز برای مشتاقی زنده است.
روایتی برای نسل امروز
اکنون سالها از پایان جنگ گذشته و شرایط جامعه و شکل تهدیدها تغییر کرده است، اما مشتاقی معتقد است روحیه ایثار و ازخودگذشتگی، مفهومی است که میتواند برای نسلهای بعد نیز معنا داشته باشد.
او به جوانان پیشنهاد میکند برای شناخت بهتر آن روزها، به گلزار شهدا و بهشت رضا(ع) مشهد سر بزنند، تصاویر شهدا را ببینند و به سن و سال آنان توجه کنند؛ جوانانی که بسیاری از آنها همسنوسال نسل امروز بودند.
مشتاقی میگوید امنیت امروز حاصل تلاش و فداکاری انسانهایی است که در مقاطعی از زندگی خود، منافع و آسایش شخصی را کنار گذاشتند و برای دفاع از کشور در میدان حضور یافتند.
او معتقد است نسل امروز نیز میتواند گذشته را تنها به عنوان بخشی از تاریخ نبیند، بلکه آن را از زاویه انسانهایی بشناسد که در آن روزها زندگی کردند؛ انسانهایی با خانواده، دوستان، آرزوها و آیندهای که میتوانستند داشته باشند.
و شاید برای فهم بخشی از آن روزها، گاهی شنیدن یک جمله کافی باشد؛ جملهای که از زبان رضا توکلی در حلبچه گفته شد و سالها بعد هنوز در ذهن همرزمش باقی مانده است:
این شاید یکی از همان خاطراتی باشد که جنگ را نه فقط در قالب تاریخ و عملیات، بلکه از دریچه یک رفاقت، یک انتخاب و یک لحظه انسانی روایت میکند؛ خاطرهای که برای محمدرضا مشتاقی، پس از سالها هنوز زنده است.
درج نظر