«من که قرار نیست بمیرم؛ میخواهم شما را عروس و داماد کنم»
روایت بیش از دو دهه زندگی، درمان و امید یک مادر در بیمارستان امید مشهد
همهچیز از یک تغییر کوچک آغاز شد؛ تغییری که شاید در نگاه نخست چندان جدّی به نظر نمیرسید، اما توجه دختران خانواده را به خود جلب کرد. هنگام تعویض لباس، متوجه شدند نوک سینه مادر به داخل رفته است. شاید همان لحظه با یک شوخی از کنار آن گذشته بودند، اما فردای آن روز، مادر تصمیم گرفت موضوع را جدّی بگیرد و خودش برای پیگیری به پزشک مراجعه کند.
سال ۱۳۷۹ بود. نیره ۵۱ ساله و مادر پنج فرزند بود؛ مادری که آن روز هنوز نمیدانست این نشانه کوچک، قرار است او را وارد مسیری طولانی از درمان، صبر و امید کند؛ مسیری که بیش از دو دهه ادامه پیدا کرد.
از یک مطب تا بیمارستان امید
در آن سالها تلفن همراه و ارتباطات امروزی مانند امروز در دسترس نبود و بسیاری از کارهای درمانی نیازمند مراجعه حضوری بود. دختر بزرگ خانواده مادر را همراهی کرد و از صبح تا پاسی از شب، مسیر مطبها و مراکز درمانی را یکی پس از دیگری طی کردند.
ماموگرافی، ارجاع به جراح و در نهایت تشخیصی که نگرانی خانواده را بیشتر کرد؛ پزشک تأکید داشت که باید هرچه سریعتر سینه برداشته شود. برای اطمینان بیشتر، خانواده به تهران نیز مراجعه کردند و همان نظر را شنیدند.
سرانجام در بهمنماه سال ۱۳۷۹، نیره تحت عمل جراحی قرار گرفت و چند ماه بعد، در تابستان سال ۱۳۸۰، دورههای شیمیدرمانی و پرتودرمانی خود را در بیمارستان امید آغاز کرد.
من که قرار نیست بمیرم
یکی از ماندگارترین صحنههای آن روزها، مقابل بیمارستان امید رقم خورد؛ زمانی که پزشک جراح نمونه توده را به خانواده تحویل داده بود تا برای بررسی آزمایشگاهی و مشخص شدن نتیجه پاتولوژی اقدام کنند.
خانواده هفتنفره مقابل بیمارستان منتظر بودند. نگرانی در چهره همه دیده میشد، اما نیره آرام و قاطع به فرزندانش نگاه کرد و گفت:
چیه؟ من که قرار نیست بمیرم؛ میخواهم شما را عروس و داماد کنم، بعداً بمیرم.
این جمله برای فرزندانش تنها یک واکنش لحظهای نبود؛ به یادگاری تبدیل شد که سالها بعد نیز از آن بهعنوان یکی از الهامبخشترین خاطرات مادر یاد میکنند.
نیره نمیخواست بیماری، آینده خانواده را تعریف کند. او تصمیم گرفته بود زندگی را ادامه دهد؛ نه فقط برای خودش، بلکه برای دیدن روزهایی که فرزندانش را در لباس عروس و داماد میبیند.
پشت لبخند مادر، یک سؤال بزرگ
اما پشت این استواری و امید، لحظات سختی هم وجود داشت. مردادماه سال ۱۳۸۰ و روزهای پرتودرمانی، برای او روزهای آسانی نبود.
وقتی با خودش تنها میشد، سؤالش با تمام وجود تکرار میشد: خدایا، پس من کی خوب میشوم؟
با این حال، تلاش میکرد نگرانی و ترسش را به فرزندان نشان ندهد. میخواست همان مادری باشد که خانواده به او تکیه کرده بود؛ آرام، امیدوار و محکم.
در یکی از روزهایی که بدنش به درمان واکنش نشان داده بود و با حال پریشان به خانه بازگشت، روز بعد که برای ادامه درمان به بیمارستان امید مراجعه کرد، دکتر قوامنصیری، رئیس وقت بیمارستان، در کنارش نشست و با گفتوگو و کلامی سرشار از امید، تلاش کرد آرامش را به او بازگرداند.
پانزده سال پیگیری؛ از درمان تا زندگی عادی
پس از پایان دوره درمان، زندگی دوباره جریان پیدا کرد؛ اما پیگیریها متوقف نشد. معاینههای منظم سالانه و ششماهه به بخشی از زندگی نیره تبدیل شد؛ پیگیریهایی که به مرور، از یک مسیر نگرانکننده به عادتی برای مراقبت از سلامت تبدیل شدند.
پانزده سال گذشت.
تا اینکه در سال ۱۳۹۴، نشانهای تازه ظاهر شد؛ نیره متوجه خونریزی شد و آن را چنین توصیف کرد: خون دیدم، مثل عادت ماهانه.
بار دیگر مسیر تشخیص و درمان آغاز شد. این بار مراجعه به متخصص زنان، از وجود سرطان دهانه رحم و تودهای به اندازه یک پرتقال حکایت داشت.
یک بار دیگر؛ درمان، صبر و امید
تشخیص جدید، به معنای آغاز دوباره مسیر درمان بود؛ اما نیره تجربه سالهای قبل را پشت سر گذاشته بود و میدانست که بیماری پایان راه نیست.
ابتدا شیمیدرمانی برای کوچک شدن توده انجام شد، سپس جراحی برداشتن رحم و در ادامه پرتودرمانی.
از آن روز تاکنون، سالها گذشته است. امروز مراجعه او به بیمارستان امید دیگر شبیه روزهای نخست نیست؛ هر سال یک ویزیت ساده برای پیگیری سلامت.
در آخرین مراجعه نیز حال عمومی او خوب بود؛ زنی که بیش از دو دهه پیش، با شنیدن نام سرطان، تصمیم گرفت به جای تسلیم شدن، زندگی را ادامه دهد.
سرطان پایان زندگی نیست
دکتر فاطمه همایی، متخصص رادیوانکولوژی و عضو هیأت علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، با اشاره به تجربههای موفق درمان بیماران مبتلا به سرطان تأکید میکند که برخلاف تصور عمومی، ابتلا به سرطان لزوماً به معنای پایان زندگی نیست.
وی میگوید: سرطان یک بیماری مزمن است، درست مثل دیابت یا فشار خون بالا. این بیماریها نیازمند مدیریت طولانیمدت و پیگیری دقیق هستند.
این متخصص رادیوانکولوژی با تأکید بر اهمیت ادامه درمان و پیگیریهای پزشکی میافزاید: بیمار نباید درمان یا جلسات پیگیری را رها کند، زیرا این پیگیریها برای اطمینان از عدم عود بیماری و یا تشخیص زودهنگام هرگونه مشکل جدید، حیاتی است.
همایی با اشاره به پیشرفتهای صورتگرفته در درمان سرطان ادامه میدهد: در حال حاضر نرخ بهبودی در دنیا و ایران نسبتاً خوب است که نشاندهنده موفقیت چشمگیر در درمان این بیماری است؛ این موفقیتها به شرطی حاصل میشود که بیمار با امید و پشتکار، مسیر درمانی خود را تا انتها طی کند.
خانواده؛ همراه همیشگی بیمار
در تمام این سالها، خانواده نیز بخشی از مسیر درمان نیره بودند. دخترش میگوید: هیچوقت تنها نیامدیم؛ خانوادگی به دکتر میرفتیم.
اما همراهی خانواده تنها به حضور در بیمارستان محدود نمیشد. نگاه و رفتار اعضای خانواده، بهویژه همسر نیره، نقش مهمی در حفظ روحیه او داشت.
دختر خانواده درباره پدرش میگوید او هیچگاه اجازه نداد بیماری، تعریف تازهای از همسرش ایجاد کند. نگاهش به نیره همچنان همان نگاه سالهای قبل بود و خودش میگفت: تو برای من همانی هستی که بودی.
همین نگاه ساده اما عمیق، در سالهایی که بیماری میتوانست همهچیز را تحت تأثیر قرار دهد، برای نیره یک نقطه اتکا بود.
گاهی خانوادهها بیشتر از بیمار نگران میشوند
دختر نیره یک پیام صریح هم برای خانوادههایی دارد که یکی از اعضای آنها با سرطان مواجه شده است.
او میگوید: بعضی وقتها خانوادهها از خود بیمار ضعیفترند.
منظورش این است که نگرانی بیش از اندازه اطرافیان، اگرچه از سر محبت و دلسوزی است، اما گاهی میتواند فشار روانی بیشتری به بیمار وارد کند. خانواده میتواند با حفظ آرامش، امید و رفتار طبیعی، به جای افزایش اضطراب، بخشی از مسیر درمان را برای بیمار آسانتر کند.
پیام نیره به بیماران تازهتشخیصدادهشده
اگر قرار باشد تمام تجربه بیش از دو دهه زندگی با سرطان در چند کلمه خلاصه شود، شاید بهترین راوی خود نیره باشد.
پیام او برای کسی که تازه نام بیماری را شنیده، ساده و روشن است:
جوش نزن، غصه نخور؛ همهچیز درست میشود، توکل به خدا.
بیش از دو دهه از آن روزها گذشته است؛ از روزی که یک تغییر کوچک، خانواده را نگران کرد و مادری ۵۱ ساله وارد مسیری طولانی از درمان شد.
امروز نیره هنوز هر سال برای یک ویزیت ساده به بیمارستان امید میآید؛ همان جایی که ممکن است برای بسیاری، نامش یادآور سختترین روزهای زندگی باشد، اما برای او، بخشی از داستانی است که در آن بیماری پایان راه نبود؛ فقط ایستگاهی در مسیر طولانی زندگی بود.
داستان نیره، روایت پزشکی تنها نیست؛ روایت امید، همراهی خانواده، پیگیری درمان و انتخاب زندگی در روزهایی است که ترس میتوانست همهچیز را تحت تأثیر قرار دهد.
درج نظر